خدایا :
به فکرمان.............منطق
به قلبمان...............آرامش
به روحمان ..............پاکی
به وجودمان............ آزادی
به دست هایمان .......قدرت
به چشم هایمان.........زلالی
به زندگی مان ............عشق
به دوستی مان........... تعهد
و به تعهدمان..............صداقت
عطا فرما ..
گاهی اوقات به این نتیجه می رسم که هیچ چیز مال من نیست
من , یک جزء از هیچ بزرگ دنیایی هستم که بدون هیچ
دلیلی , و بدون هیچ اراده ای به اینجا تبعید شده ام
درون دست های من , سیب سرخ گاز زده ایست که
نمی دانم چطور به دست من رسیده است
و من همینطور سرگردان به همهمه های مبهم اطراف
خویش گوش سپرده ام
محیط من را , هاله ای سیاه و غلیظ از دروغ پوشانده است
و بر فراز سرم , آسمانی به وسعتی که نمی دانم
به وسعت ندانسته هایم و نداشته هایم
و به رنگ آبی , که پس زمینه دست نیافتنی آن است
مثل انتهای خواسته های بی انتهای میماند
اطرافم را آدم ها گرفته اند که هر کدامشان , مثل من ,
بدون اینکه بدانند برای چه ,
بر سنگفرشی از باقیمانده مردگانشان , قدم می زنند
و گاهی هم , برای اینکه چیزی گفته باشند زیر لب
زمزمه می کنند : چه هوای خوبی !
من جزء لاینفک دروغ ها و آدم ها و مردگانی هستم که
بر سطح توده ای مدور
بر مدار صفر درجه ای به مرکزیت نوری دست نیافتنی می چرخند .
می دانم , روزی , به دلیلی که هیچ ارتباطی به من نخواهد داشت
در حفره ای تاریک , که هیچگاه متعلق به من نخواهد بود
در زیر سنگفرشهایی که خیلی زود ,
گذرگاه عابران بی خیال خواهد شد
مدفون می شوم .
انگار نه انگار که بودنی برایم بوده است
و انگار نه انگار که رفتنی
این موضوع نه به من مربوط می شود و نه به هیچ کس
دیگر این موضوع یک اتفاق ساده است
یک اتفاق ساده مسخره
برای اینکه تنوعی باشد برای گریز از تکرار قدم زدن های
بیهوده
و به گمانم کسی هم آن بالاهاست
که نظاره میکند مردن تدریجی ام را ...
از فراز آسمان لاجوردی دست نیافتنی
.....
نمی دانم کدامین روی
نمی دانم کدامین بوی
نمی دانم کدامین سوی
مرا با شوق و بیتابی همراه خود می برد
و آن سان که من غرق در افکار بی رحم جدایی
زیر اشکهایم جان می سپردم
و تو آرام در بستر رویاهای من بی خیال از مردنم
آرام می راندی و با پلک فرو بسته تاب می خوردی
من در درون خود چیزی یافتم
چیزی که مرا خواند
چیزی که تو را راند
و مرا از آن خواب آشفته رهانید
نگاهم، صدایم هر جا که باشد سپاس و شکر دانش شد
و از این ذهن بی تابم تو را برد
خودم را برد
تمام هستی ام را برد
آری هستی پوچی که می انگاشتم تمام وجودم بود
وجودی که تو فاتحش بودی
وجودی که تو عاشقش بودی
به یادت هست...!!!
آری بهترینم
در زمستانی که از سوز جدایی تمام زندگی یخ زد
صدایم مرد
نگاهم مرد.....
و من در بهاری نو شکفتم باز
این بار اما به یاد دارم که هیچ چیز مال من نیست!!!!
