شراره های عشق

تنهایی از نبودن های کسی شروع می شود که باید باشد اما نیست. تنهایی از بی تفاوتی های ِ یک دوست در یک مسئله ی کوچک شروع می شود. تنهایی از کلمه های ما آغاز می شود، از کلمه های بزرگی که هضم کردنشان دشوار است. تنهایی از کار دارم های تو، وقت ندارم های تو، نبودن های تو، شلوغ بودن های تو آغاز می شود و توی دست های من ادامه پیدا می کند. توی لحظه هام. تنهایی، که از بی حوصلگی تو، برای من آغاز می شود. از زود رفتن هات، زیاد نماندن هات، دیر دیدن هات آغاز می شود و می رسد به شب های من. می رسد به بغض های من، می رسد به چشم هام، به لب هام که انقدر ساکت اند. تنهایی ساده نیست، از هرکجا که ریشه بگیرد جای ِ دیگری را ویرانه می کند. جای دیگری می ماند و هیچ وقت رفتنی نیست. تنهایی از نبودن ها آغاز می شود. از همین نبودن های ساده ی من و تو که ساده نیست...
نوشته شده در ٤ آذر ۱۳٩٥ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ توسط نازنین زهرا نظرات () |

بهم گفت: میشه بگی واسه کی انقدر عاشقانه می نویسی ؟ چرا نوشته هات انقدر دلتنگن؟ نوشته هات واسه کی بی قراری میکنن؟ کی ترکت کرده که انقدر داغونت کرده ؟ مگه من کنارت نیستم؟ کسیو بیشتر از من دوست داشتی، که حالا دیگه کنارت نیست؟ چند ثانیه عمیق نگاهش کردم که بتونم حرف بزنم که بتونم متقاعدش کنم که بهش بگم واسه کی انقدر عاشقانه مینویسم ... تا لب باز کردم حرف بزنم؛ اخم کرد،روشو برگردوند فکر کرد کسی دیگه ای جاشو تو دلم گرفته نمیدونست تا قبل از اینکه چشماشو ببینم اصلاً قلم تو دستم غریبه گی میکرد..
نوشته شده در ۱۸ آبان ۱۳٩٥ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ توسط نازنین زهرا نظرات () |

همه چیز میتوانست بر عکس باشد! مثلا بجای جای خالیت همه جا پر بود از بودنت... به جای دلتنگی دلم پر از تو بود... همه ات را من داشتم، خودم تنهای تنها... دیگر نگرانی معنا نداشت!حسادت هم رنگ می باخت...میدانستم جایت امن است قرار نیست برای داشتنت با کسی شریک باشم! آنقدر در خودم قایمت میکردم تا یکی شویم. میشدم منی پر از تو...میشدی من...میشدم تو!
نوشته شده در ۱٩ مهر ۱۳٩٥ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ توسط نازنین زهرا نظرات () |

هر کسى یک روز یکجا تمام میشود. اما تو دیگر آدم روز اولت نیستى. هر نوع رفتنى که باشد،همیشه تو را چند سالى بزرگتر میکند. دیگر نمیتوانى به سر خوشى و آسودگى قبلت باشى. مثلا موقع گاز زدن به پیراشکى شکلاتی فکرت میپرد جایى که نباید، و پیراشکى خوشمزه ی نیمه خورده چند هفته توى یخچال مى ماند . یا بین خنده هاى از ته دلت سکوت میکنى، بعضى رفتن ها هست که دیگر بعد آن، شب ها به موقع میخوابى و صبح هم به موقع بلند میشوى، میدانى، یک نوع رفتن هایى هست که فقط پاى خودشان حساب نمیشود. حسابش با من و تو هم نیست. میماند به قیامت.
نوشته شده در ٢۸ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط نازنین زهرا نظرات () |

تو حق نداری عاشقِ کسی بمانی که سالهاست رفته تومالِ کسی نیستی که نیست توحق نداری اسمِ دردهای مزمنت راعشق بگذاری می‌توانی مدیونِ زخم‌هایت باشی اما محتاجِ آنکه زخمیَت کرده نه! دست بردار از این افسانه‌های بی‌ سر و ته که به نامِ عشق فرصتِ عشق رااز تو می‌گیرد, آنکه تو را زخمیِ خود می‌خواهد آدمِ تو نیست آدم نیست و توسال هاست حوای بی آدمی ... حواست نیست
نوشته شده در ۳ امرداد ۱۳٩٥ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ توسط نازنین زهرا نظرات () |

Design By : nightSelect.com